اندرونــــــــــــــــــــــــــی


بابا

یه مهمونی بود! خیلیا بودن. عمو هم بود. مامان هم نشسته بود یه گوشه سفره. یه بچه تپل هم بود. میدونم محمد رضا نبود اما شاید مثلا اون بود. تو هم بودی. نشسته بودی این گوشه سفره. کنار من. مثل همیشه بودی. توی سروصدا صحبت کردنای بقیه اروم غذاتو میخوردی و گاه گاهی بهشون لبخند میزدی که حواسم هست به حرفاتون. من همه حواسم پی این بود که حواسمو جمع اونا کنم. که هی حواسمو از اون اتفاق پرت کنم. توی دلم نمیخواستم حتی به اون اتفاق فکر کنم حالا که تو اونجا سالم و سر حال نشسته بودی. مثل The Others داشتم تلاش میکردم که اصلا یادم نیارم که اتفاق بدی افتاده یا شاید میخواستم با بی اعتناییم به بقیه بگم که اشتباه کردن, بگم که هیچ اتفاقی نیوفتاده. 

بعد از مهمونی تنها شدیم. من و تو و مامان. گفتی حالم خوب نیست. مامان رفت برات یه چیزی بیاره. گفتم چی شده بابا. بهم نشونش دادی. از زخم ته گلوت خونابه ترشح میکرد.


الهه واحدی

بابا

یاد مژگان اعلایی افتادم. با اون بلوزهای گشاد آکارش که میگفت حتما باید جیب داشته باشه. تا وقتی سفره میندازه قاشق و چنگال و نمکدون و لیوانها رو بذاره توشو یه جا بیاره سر سفره. دلم یه همچین جیبایی میخواد که همیشه پیشم باشه. 

باید برم یه دفترچه بخرم. از این دفترچه هایی که حالمو بهتر میکنه! میخوام توش برات بنویسم حال همه این روزامو. اول میخواستم از این دفترچه قفل دارا بخرم اما الان دارم به این فکر میکنم که اگه یه دونه از اون بلوز چهارخونه های جیب دار بگیرم شاید بهتر باشه. شاید اون بلوزا بتونه گرمترم کنه.

دلم میخواد بشینم تند و تند برات بنویسم از این روزای بی تو. از این اولین های بی تو که انگار تمومی ندارن.

دلتنگم.


الهه واحدی

 

 

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم!

 


الهه واحدی

 

 

سالها پیش خواب می دیدم که توی باغ بزرگی هستم. باغی که برگ درختهاش انگار که از تازگی و شادابی می خندیدن. شنهای کف رودخونه اش همراه آب روی هم می لغزیدن و همهمه ای از آب شنیده میشد که تا اونموقع به گوش من آهنگین تر از اون صدایی نبود! میدیدم که همه سلول های تنم، مثل یه تشنه، همه اکسیژن هوا رو  میمکید! با خاله بودم. صورتهامون رو گرفته بودیم سمت آسمون و توی باغ قدم میزدیم. رسیدیم گوشه باغ. یه خطی تو هوا دیدیم! رفتیم نزدیک تر. دیدیم از اونطرف به بعد دیگه هوا، هوا نیست. هوا، آب بود! من دستمو دراز کردم توش. یه گرما دلچسب پیچید تو همه تنم. دست خاله تو دستم بود. جلو جلو رفتم و خاله رو دنبال خودم کشوندم. با هم رفتیم تو اون باغ آبی. اونجا همه چیز مثل موهامون میرقصید تو هواش. مثل ماهی پیچ و تاب میخوردیم بین هر چی که از دل خاک دراومده بود. میچرخیدیم و می رفتیم جلو تا دوباره دیدم از یه خط به اونور، درختهای برگ ریز زرد و سرخ به ردیف کنار هم، لب رودخونه ای شاید زیر رگه های آفتاب مثل طلا می درخشن. یکی اون باغ رو با خط کش انگار خط کشی کرده بود.

بعد از اون هم رسیدیم به باغ زمستونی ...

 

سالها از اون روزها میگذره. روزهایی که هنوز مغز من میتونست همچین خوابهای رنگی رنگی اون هم با این همه خلاقیت ببینه! الانِ من، اندازه همه این سالها با اونوفتهای من، فاصله داره. الان، من تبدیل شدم به زنی که هیچ چیز رو نمیتونه ببینه. دیگه هیچ خطی رو از هیچ فاصله ای نمیتونه ببینه ! هیچ مرزی رو نمیتونه تشخیص بده. ساعت ها به تویی فکر میکنه که غیر از توهم هیچ چیز دیگه ای نیستی. دلتنگی تویی رو داره که دلی نداری. زنی که استدلال رو خوب میشناسه، همه اینا رو خوب میدونه، اما مرز بین عقل و رویا رو تشخیص نمیده! میدونه تویی رو میخواد که اونو نمیخوای. همه اینا رو میدونه اما اونیکه باید رو نمیدونه! زنی اینجا نشسته و اشک میریزه که از تو به قدر نبودنت فاصله داره، اینو خوب میدونه اما هنوز مرز بین عقل و جنون رو تشخیص نمیده!


الهه واحدی

هیچ چیز با تو شروع نشد، همه چیز با تو تمام میشود

 

الان که همه خبرا شده افشای جاسوسی این از اون و اون از این! الان که دیگه همه فهمیدن توی هر قاره و کشوری و توی هر مقام و سمتی که بودن یکی بوده که ریز به ریز زندگیشون رو بالا و پایین میکرده، الان که هر چیزی که باهاش ور میریم خودش به تنهایی یه ابزار جاسوسیه، مثل همین موبایل من که سال به سال هم حتی هیچ ابراز وجودی نمیکنه، یا مثلا هر کدوم از این سایتهای جور وا جور یا اپلیکیشن های رنگ به رنگ، حتما یه سوراخی داره که یکی اونور میتونه چشمشو بچسبونه تنگش و زار و زندگی مونو رصد کنه! اینهمه راه، اینهمه وسیله!! تو به من بگو چرا من نمیتونم هیچ جای این کره خاکی هیچ اثر و نشونی از تو پیدا کنم؟؟ 

این انصافه که تو این دنیای شیشه ای، تو امن ترین جای دنیا رو پیدا کرده باشی؟


الهه واحدی

 

خوشبختى ردائى بود که به قامت ما اندازه نشد.


الهه واحدی

 


دوستت دارم
و این
تنها کاریست که آموخته ام ،
کاری که دوست و دشمن
به آن حسادت می کنند.
  

 


نزار قبانی


الهه واحدی

 

این روزها  زن که باشی ، برای ثانیه ای از تنت هزاران التماس میشنوی، هزارها ادم که برای بدست آوردنت به جان هم میافتند ، اما همیشه نگاهت به دنبال آن کسی می گردد که حرف چشمایت را بفهمد، دنبال آنکسی که اگر تنی هم نباشد ، برایت باقی بماند . 
حیف همیشه این انتظار بی نتیجه است و شاید روزی تو تن بدهی بی آنکه دلت لرزیده باشد.

منبع
 
 

الهه واحدی

 

 

میدونی؟ همیشه از روی پل گیشا که رد میشم نگاهم قفل میشه رو کابل های برق جلوی دانشگاه. از اونجا دسته پرنده های نشسته ی رو کابل، غمگینترین موجودات رو زمین اند. اینهمه کابل فشار قوی و این همه بال برای رسیدن بهشون اما آخرش .... 

هیچی که هیچی !


الهه واحدی

 

 

اندرین گوشه خاموش فراموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد، گریه می انگیزد!

 

ارغوانم ...

 


الهه واحدی

صفحه نخست


آرشيو وبلاگ

پست الكترونيك

الهه  واحدی



بــــگذار تا از این شب دشوار بــگذریم
آنـگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ
یعنی بیا که ره بــگشاییم و بـــگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون میــــخوریم ما که بازش بپروریم
بـــــــی روشنی پدید نیاید بـــهای در
در ظلمــــت زمانه که داند چه گوهریم


آرشيو من
مهر ٩٤
بهمن ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
بهمن ٩۱
امرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦


با من
فرسودگی
وهم سبزرنگ
غوزک پلاتینی
هیچ زنی در چشمهای خدا نمیخندید
HOZ
افرا و پاییز
آدینه
مردان برای برابری
A MAN CALLED OLD FASHION
F A N O O S
critic
چند وقت یه بار
پرگوک
خواب زمستانی
صد سال تنهایی
ابر شلوار پوش
تیغ ماهی
عادت می کنیم
سه روز پیش
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
زنانه ترين اعترافات حوا
Sir Hermes Marana
لغت نامه دهخدا
گنجور
شمس لنگرودی
خانه شاعران جهان
لحظه
opium
premenstrual syndrome
تهرانر
کتاب هایی که می خوانیم
خازبیل
مثل آب، مثل آتش
پوتشکا
بارکو
ورطه
آه آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند
عکس نوشته های یک آلوچه!
دل م می نویسد...
sopish
نارنج
MOVE ON
برهنگی
یادم نیست
Rerum Primordia
گریه های ژوکوند
مکتوب
قابیل
دوشنبه ها
ایران تئاتر
سینما و تئاتر
ایران کنسرت
رسائل بی حجابیه
آنامورف
لاکی به پشت
دنیای دون
عصفور
موریانه های چوبی
نارنجی
تصویرگری
کارتون
یادگیری انگلیسی
بی پروا نوشت
مینیمال‌هایی برای زندگی
این‌ها را نمی‌گویم
شیرین تبار
اینک آخرالزمان
از زندگی
كلاغ رو سیاه
شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

ليست وبلاگ ها

قالب هاي وبلاگ

لينک هاي روزانه

فناوري اطلاعات

پرديس من


سرزمين پارس
  RSS 2.0