اندرونــــــــــــــــــــــــــی


بابای عروس

الان که اینو مینویسم ساعت 7:37 بعدازظهره. به جایی که اینجا نشسته باشم و بنویسم باید الان تو سالن عروسی ف بودیم. یا حداقل تو راه رفتن. سالن موردنظر البته که بسیار دور بود و صد البته که ما خیلی با خانواده عروس رفت و آمد نداریم اما خب اینا هیچکدوم دلیل نرفتن ما نیست. واقعیت اینه که ما اصولا و خانوادتاً آدمهای مردم گریزی هستیم. آدمای مردم گریزِ ناشاد. همه مون هم دیگه بعد از این همه سال شبیه هم شدیم. میدونم تو آینده اگه نسلی داشته باشیم حتما کوچ میکنن به یه غار، بعد اونجا دور از چشم آدمای دیگه تو تنهایی خودشون زندگی میکنن و زاد و ولد میکنن و یه تیره ای از انسانهای مردم گریز به وجود میاد که خانواده ما جد بزرگشون به حساب میاد. الان که فکر میکنم خیلی هم شبیه سمندونن! گفتم اگه یه موقعی یکی تو آینده یه سمندون تو کوه و کمر دید بدونه جد بزرگشون ماییم! یه موقع این افتخار از کفمون نره.

خوش به حال سین1 و سین2 و سین3 و سین4! الان تو عروسی ف دارن میزنن و میرقصن، اونوقت ما اینجا، تو خونه هرکدوم سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم که قرار بود ما هم الان اونجا باشیم.

تو خونه ما، سرگروه از همه مردم گریزتره. یه مقداری هم بگی نگی به مردم ستیزی مبتلا البته! اما گله ای نمیشه کرد چون من هم الان واسه خودم یه مردم گریز اصیلم! همینکه فیس بوکم رو دی اکتیو کردم، شماره هات رو پاک کردم، عکسهات رو پاک کردم، اومدم اینجا و قسمت نظرات رو غیر فعال کردم و مینویسم فکر کردی دلیلش چیه؟ همه ی اینا یعنی من هم درست دارم میشم یه سمندون کامل. هنوز کامل کامل که نه خب! هنوزم میشینم منتظر که چراغت تو مسنجر روشن بشه، اما همونقدر هم میشینم منتظر تا باز چراغت خاموش شه! هنوز هرشب موبایلمو با خودم حتی میبرم تا توی دستشویی اما خب تو طول همه ی اون مدت هم دارم فکر میکنم که اگه زنگ زدی باهات حرف نزنم. قبول دارم که دیوونه م اما نه اونجور که تو گفتی.

فکر نکنی خیلی از این اوضاع راضیم ها. نخیر! اما چیزیه که کاریش هم نمیشه کرد. از دست ما که کاری ساخته نیست. باید رفت سراغ گزینه های دیگه ای غیر از خودمون. اصلا باید یه دولتی میومد روی کار که یه توجه ویژه ای به خانواده من داشت. میفرستادمون بخش مراقبت های ویژه. اینقدر شعورش میرسید و آینده نگری میداشت که خودش میفهمید پیدایش گونه سمندونیان اصلا تو این اوضاع مملکت چیزی نیست که به نفع کسی باشه!

خلاصه اینکه الان من باید عروسی ف بودم و با سین 3 و سین 4 هرهر و کرکر میکردیم و خودمونو مث


الهه واحدی

صفحه نخست


آرشيو وبلاگ

پست الكترونيك

الهه  واحدی



بــــگذار تا از این شب دشوار بــگذریم
آنـگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ
یعنی بیا که ره بــگشاییم و بـــگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون میــــخوریم ما که بازش بپروریم
بـــــــی روشنی پدید نیاید بـــهای در
در ظلمــــت زمانه که داند چه گوهریم


آرشيو من
مهر ٩٤
بهمن ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
بهمن ٩۱
امرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦


با من
فرسودگی
وهم سبزرنگ
غوزک پلاتینی
هیچ زنی در چشمهای خدا نمیخندید
HOZ
افرا و پاییز
آدینه
مردان برای برابری
A MAN CALLED OLD FASHION
F A N O O S
critic
چند وقت یه بار
پرگوک
خواب زمستانی
صد سال تنهایی
ابر شلوار پوش
تیغ ماهی
عادت می کنیم
سه روز پیش
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
زنانه ترين اعترافات حوا
Sir Hermes Marana
لغت نامه دهخدا
گنجور
شمس لنگرودی
خانه شاعران جهان
لحظه
opium
premenstrual syndrome
تهرانر
کتاب هایی که می خوانیم
خازبیل
مثل آب، مثل آتش
پوتشکا
بارکو
ورطه
آه آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند
عکس نوشته های یک آلوچه!
دل م می نویسد...
sopish
نارنج
MOVE ON
برهنگی
یادم نیست
Rerum Primordia
گریه های ژوکوند
مکتوب
قابیل
دوشنبه ها
ایران تئاتر
سینما و تئاتر
ایران کنسرت
رسائل بی حجابیه
آنامورف
لاکی به پشت
دنیای دون
عصفور
موریانه های چوبی
نارنجی
تصویرگری
کارتون
یادگیری انگلیسی
بی پروا نوشت
مینیمال‌هایی برای زندگی
این‌ها را نمی‌گویم
شیرین تبار
اینک آخرالزمان
از زندگی
كلاغ رو سیاه
شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

ليست وبلاگ ها

قالب هاي وبلاگ

لينک هاي روزانه

فناوري اطلاعات

پرديس من


سرزمين پارس
  RSS 2.0