اندرونــــــــــــــــــــــــــی


برای شادی روح نگار خانم

 چند روز پیشا بود که پام به دادسرا باز شد . با راهنمایی سرباز دم در به سمت پرده راه راه سفید و آبی کنار میز سرباز رفتم و بعد از کلی گشتن تونستم سر و ته اون پرده شیش لا رو پیدا کنم و پشتش دری که بتونم بازش کنم.
دو تا خانوم با مانتو های بلند و آستینک زیر مانتو که چونه مقنعه های کشی شون رو تا روی لب بالا کشیده بودن و داشتن با هم صحبت می کردن با ورود من به طرفم چرخیدن و هر دو با هم به سمت دری که هنوز کاملا باز نشده بود اشاره ای کردن و با صدای بلند گفتن : « در رو ببند . »

- تو ذهنم داشتم تعداد پرده های حجابشون رو میشمردم *- .

دستپاچه اطاعت کردم و بدون هیچ حرفی , مثل خنگا جلوی میزشون ایستادم - چقدر شبیه نمکی شده بودم -. راستش نمی دونستم  اصلا برای چی سرباز منو اینطرفی فرستاد . یکیشون نگاهم کرد و گفت :« خب ! » .

بی اختیار گفتم :« چی خب ؟! » .

بعد از یه چشم غره گفت :« موبایل داری ؟» .

گوشیم رو سرباز دم در گرفته بود . گفتم :« تحویل دادم » . 

هر دو باهم اول به کفش هام نگاه کردن , بعد به مانتوم , بعد به مقنعه و در آخر به صورتم . انگار دنبال چیزی می گشتن. هنوز نمی فهمیدم این کارا یعنی چی.
بعد یکی از خانوما چیزی گفت که نفهمیدم . یه چیزی مثل اینکه «رژت رو پاک کن ».
اون روز هیچ آرایشی نداشتم . گفتم : بله؟
نگاه تندی بهم انداخت و بلند گفت :« گفتم رژت رو پاک کن.»
به خودم شک کردم و پشت دستم رو محکم روی لبم کشیدم و همونطور که زیر لب میگفتم :« من که رژ نزدم» با تعجب به پشت دستم نگاه کردم .
هیچ اثری از رنگ روی اون نبود.
خانوم پلیسه که تعجب منو دیده بود با شک ازم پرسید :« رژ نزدی؟ خب برو .»

اینم حرفی بود واسه خودش !!! 
 
یاد جامعه مدنی خاتمی خدابیامرز به خیر که چه زود تحقق پیدا کرد.

 

 

* چند روز پیش لعیا داشت برام از هفت پرده حجاب زنان -که جناب محدث نامی در یکی از کارگاههای اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزی برای دانش آموزان دختر شرکت کننده در این جلسه ایراد فرموده بودند - حرف میزد - که من آخرش هم نفهمیدم یعنی چی؟ -.

تا اونجایی که من فهمیدم آقایان قائل به هفت پرده حجاب برای زنان هستند که هر یک از این حجاب ها در زمانی مشخص از بین میره - و باز نفهمیدم که از بین رفتن این حجاب برابر با بی حیاییه ؟ -.

اولیش وقتیه که دختر بچه می فهمه که دختره و برادرش پسر .

دومیش وقتیه که میفهمه چطور مادرش و پدرش اونو به دنیا آوردن .

سومیش موقع حیض شدنشه .

چهارم , وقتیه که با مردی آشنا میشه .

پنجم , شب ازدواجشه .

ششم , وقتیه که بچه ای به دنیا میاره .

و جالب ترین قسمت , حجاب هفتمه که با مردنش از بین میره  !!!

 حالا میفهمم که موقع مرگ نگار خانم چرا حضرت حاج آقا اسدالله اصرار داشته شبونه و بدون هیچ اعلامی خواهر بخت برگشته اش رو به خاک بسپره .

شاید از اینکه آخرین پرده حجاب خواهرش افتاده , شرمنده شده بوده !! 

                                                                                                                     
 


الهه واحدی

صفحه نخست


آرشيو وبلاگ

پست الكترونيك

الهه  واحدی



بــــگذار تا از این شب دشوار بــگذریم
آنـگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ
یعنی بیا که ره بــگشاییم و بـــگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون میــــخوریم ما که بازش بپروریم
بـــــــی روشنی پدید نیاید بـــهای در
در ظلمــــت زمانه که داند چه گوهریم


آرشيو من
مهر ٩٤
بهمن ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
بهمن ٩۱
امرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦


با من
فرسودگی
وهم سبزرنگ
غوزک پلاتینی
هیچ زنی در چشمهای خدا نمیخندید
HOZ
افرا و پاییز
آدینه
مردان برای برابری
A MAN CALLED OLD FASHION
F A N O O S
critic
چند وقت یه بار
پرگوک
خواب زمستانی
صد سال تنهایی
ابر شلوار پوش
تیغ ماهی
عادت می کنیم
سه روز پیش
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
زنانه ترين اعترافات حوا
Sir Hermes Marana
لغت نامه دهخدا
گنجور
شمس لنگرودی
خانه شاعران جهان
لحظه
opium
premenstrual syndrome
تهرانر
کتاب هایی که می خوانیم
خازبیل
مثل آب، مثل آتش
پوتشکا
بارکو
ورطه
آه آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند
عکس نوشته های یک آلوچه!
دل م می نویسد...
sopish
نارنج
MOVE ON
برهنگی
یادم نیست
Rerum Primordia
گریه های ژوکوند
مکتوب
قابیل
دوشنبه ها
ایران تئاتر
سینما و تئاتر
ایران کنسرت
رسائل بی حجابیه
آنامورف
لاکی به پشت
دنیای دون
عصفور
موریانه های چوبی
نارنجی
تصویرگری
کارتون
یادگیری انگلیسی
بی پروا نوشت
مینیمال‌هایی برای زندگی
این‌ها را نمی‌گویم
شیرین تبار
اینک آخرالزمان
از زندگی
كلاغ رو سیاه
شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

ليست وبلاگ ها

قالب هاي وبلاگ

لينک هاي روزانه

فناوري اطلاعات

پرديس من


سرزمين پارس
  RSS 2.0