اندرونــــــــــــــــــــــــــی


امیر و حسن، سلاطین کابل

تو زود رفتی! انگار فرار میکردی. نموندی ببینی!

اون روز برعکس, از شانس من غلظت کلاس رفته بود بالا. صبح که بچه ها رسیده بودن دوباره نیمکت های کلاس- طبق معمول- غارت شده بوده, و باز بچه های نیمکت های غارتی پخش شده بودن بین بچه ها, تو هر نیمکت چهار نفر. من که رسیدم دیدم مریم یوسفی ام اومده نشسته کنار سمیه و شیرین تو نیمکت. تصور اینکه یکی بخواد بچسبه بهم یا کنارم هی وول بخوره حالمو بهم زد. همونطور بی رمق که رفتم تو, از همون کنار در, اون صندلی شکسته ی پای تخته رو که همیشه روش پر بود از گچ و تخته پاک کن رو دنبال خودم کشوندم تا ته کلاس. پشت سرم یه صندلی بود که با سرو صدا کشیده میشد رو زمین و, دنبالش یه زنجیر همیشگی از کلمات. جرم, آناتومی, لیمو, بدن, نفس, kg, ادکلن, اصغر, روس... . تا برسم ته کلاس سر راه تنم خورد به تن چندتا از بچه ها و هر دفعه مثل یه شفیره جمع شدم تو خودم. صندلی رو که چسبوندم ته کلاس, همونطوری, گچی و کثیف روش وا رفتم. حالم بد بود. چه جوری دلت اومد همونطوری ولم کنی و بری؟! همونطوری که دو دستی چسبیده بودم به صندلی همه قدرتم رو گذاشتم تا تمرکز کنم رو بوی لیمو, اما مگه میشد. هی یکی از اون کلمه ها با یه مایع ترش و لزج, از تو معده ام میومد تا توی گلوم و قبل از این که بریزه بیرون من هر طوریکه بود قورتش میدادم, با تمام قوا. رو صندلی نگاهمو محکم چسبونده بودم به زمین که یه وقت چشمم به بچه ها نخوره. به اون تجسم عینی کلمات: جرم, آناتومی, بدن, نفس, kg, ادکلن, ... .می ترسیدم. می ترسیدم از اینکه وسط کلاس بالا بیارم. تو بوی لیمو و اون مایع لزج ترش و گرم تو گلوم, صدای شاپوری بلند شد: ناصری 7.5 . سلطانی, بد نیست 16! فلاح فر, 12 . شاپوری, دوباره مثل همیشه بی سر و صدا اومده بود تو کلاس و همونجوری بی مقدمه رفته بود سر اصل مطلب. ورقه های امتحان  رو آورده بود. اون روز چقدر شبیه یه روح بودم تو کلاس. لابلای سر و صدا و گریه های بچه هایی که تک گرفته بودن منم یواشکی اشک می ریختم. تو نفهمیدی چی شد! خودمم نفهیدم! اول فکر کردم باده که افتاده تو چادر قلنبه شده ی تو بغلم. یادته؟ اون موقع ها چادری بودم. نمونه ی یه دختر خوب. یادته که؟  آروم, سر به زیر,  انگار یه مسابقه بود که من باید توش اول میشدم! اول هم شده بودم! دستش که اومد بالا تازه فهمیدم که چی شده. یخ کرده بودم درست مثل اون. بدنم مثل چوب شده بود اما نمیدونم چرا با دست اون هیچ اصطکاکی نداشت. دلم می خواست نوک انگشتاش بگیره به زبری تن چوبی من, اما دستش تمام مدت سر می خورد رو بدنم.انگار تنم برای اون یه قالب صابون بود. فلج شده بودم. یا شاید سعی می کردم به روی خودم نیارم, انگار چیزی بود که میشد فراموش بشه.

 ندا بذار بهت بگم. توی دلم بهت فحش میدادم. تو بودی که گفتی بیا امروز زودتر بریم مدرسه. هوا خیلی خوبه. یادته چقدر همه جا خلوت بود. اون هوای نم زده دم صبح رو زهر کردی برام. هنوزم تو خیابون های خلوت صبح, دنبال یه هیلمن سبز می گردم که دو تا بچه مدرسه ای رو جلو سوار کرده. اون روز که عکس پسر عمه ام رو دیدم, عق زدم. هنوزم وقتی میبینمش, وقتی ما میرسیم خونه عمه و اون- طبق عادتش-  تازه از حمام در میاد و بوی صابون و شامپو و افتر شیو میده, من فقط عق میزنم. من زیر اون دست حریص که تند تند سر می خورد رو تنم تا بتونه همش رو یه دفعه کشف کنه, فقط منتظر تو بودم. نه برای کمک, نه برای اینکه منو از زیر اون دست بکشی بیرون. نه! فقط می خواستم ببینی. اون تجاوز رو ببینی. اما کار تو از همه اون اتفاق ها بدتر بود. بیخیال نشسته بودی کنار پنجره و چشماتو بسته بودی. انگار تو و اون پسره به این قصد تو ماشین نشسته بودین تا فقط لذت ببرین. دندون هام قفل شده بود, اما اون بختکی که افتاده بود روم اون پسره نبود. تو بودی. تو بودی که اون روز به من تجاوز کردی. یه دفعه که داد زدی نگه دار! فهمیدم که بالاخره دیدی, و منو که از ماشین کشیدی بیرون و پول رو پرت کردی جلوش نفسم بالا اومد. اما دوباره خودت محکمتر بندش آوردی. خیلی بی انصافی! خیلی! وقتی پیاده شدیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. هیچ چی نگفتی. حتی زنگ تفریح هم نیومدی دنبالم. فکر نکنم اون روز حتی با هم برگشتیم خونه. چرا همه اون راز رو گذاشتی برای من؟ ما اون موقع فقط دو تا بچه بودیم! مگه چند سالمون بود. اتفاقی نیفتاده بود. چرا بهم فهموندی که اتفاقی افتاده. خیلی بی انصافی ندا! نذاشتی همه چیز, همونجا تموم شه. واسه همیشه. توی کلاس هم انگار همه میدونستن که چی شده و به روی خودشون نمی آوردن. سعی می کردم از زیر پوست یه راهی واسه اشکام پیدا کنم, شاید کسی نفهمه که خودمم میدونم. شاپوری هنوز ورقه ام رو نداده بود. اما نمی دونم چرا اونطوری نگام میکرد. حتما اون هم می دونست. یه زن سبزه بود. یه زن سبزه ی بی آب و رنگ با یه صدای گس و یکنواخت, بدون هیچ اوج و فرودی. یه نمونه واقعی از اون معلمای همون دوره ها. محتاط و سرد و بی روح, بدون حتی یه برق تو نگاهش. می اومد و انجام وظیفه می کرد و میرفت, بدون هیچ حرکت اضافه ای, بدون هیچ اثری. گم بود همیشه. درست مثل بقیه معلم هایی که می شناختم. شکل همه زن هایی که دیده بودم. شکل اون موقع من. همیشه یه هاله غلیظ داشت دور و برش. انگار نمیتونست از هوایی که ما تنفس میکنیم اون هم تنفس کنه. شاید یه جور حجاب. و چقدر با این حجاب, شبیه زن های خوب بود. حتما اون هم همه تلاشش رو کرده بود واسه خوب بودن. وقتی راه افتاد طرف من, سرم رو انداختم پایین. تو اون شلوغی و سر و صدا خم شد تو صورتم و زمزمه وار گفت: تو که ریاضیت خیلی خوبه! پس چرا همیشه ته کلاس میشینی؟ 20 شدی. تو دلم بهش گفتم: منم دختر خوبی بودم! اما امروز چرا هیچ کدوم ازون خوبیا نیومد کمکم؟ سرم رو که گرفتم بالا چشم هام از اشک سوخت. سریع, اشک و جوابشو با هم, یه جا قورت دادم, تنها کاری که ازم بر اومد. اخم کرد و گفت: حالت خوب نیست؟ می خواستم بری تمرین ها رو پای تخته حل کنی! و سریع ازم دور شد. انگار فرار میکرد و می گفت یه وقت فکر نکنی من فهمیدم که چته ها؟ به من هیچ ربطی نداره؟ من هیچ چی نمی دونم.  

مثل تو ندا.

از اون روز بود که یه اژدها متولد شد. یه اژدها که همیشه کنارمه. من با اون زندگی میکنم و اون با من.  هر لحظه صدای نفس کشیدن هاشو می شنوم درست مثل نفس کشیدن های اون پسره, شمرده شمرده و کشدار. همیشه منتظرم که یهو شعله بکشه و همه چیز رو خاکستر کنه. یه اژدها که بعد از هر آتیش بازی, مثل تو کارتون ها بزرگ و بزرگتر میشه و من آویزون میشم ازش. انگار قسمت من همین آویزون شدن هاست. یه روز از خوبی ها و یه روز از اژدها.

اما من هیچ وقت کاری رو که باهام کردی رو یادم نمیره. مثل نامردها, همه اون راز رو گذاشتی واسه من و اونقدر بزرگ بود که دیگه نتونستم هیچ وقت یه تیکه از هیچ راز دیگه ای رو به دوش بکشم, با اینکه منم مثل تو, از اون دست درازی ها و تجاوز ها خبر داشتم. اما منم مثل تو خودمو زدم به نفهمیدن, و فقط تنها کاری که میکردم این بود که شعله بکشم و نذارم کسی دستش به من برسه. حالا که بعد از این همه سال, بادبادک باز خالد حسینی تمام اتفاق های اون صبح رو برام زنده کرد, حالا که تو نخواستی هیچ چیز رو ببینی, می خوام خودم همه اون اتفاق ها رو برات تعریف کنم که دیگه بدونی که من می دونم تو هم می دونی. اگه 13 سال پیش جاخالی دادی و من رو اون زیر تنها ول کردی, اما شرمنده, باید بگم که این بار خودم نصفش رو برات گذاشتم کنار.

                                           

 

نمی دونم شاید تو هم از قبل, خودت یه راز بزرگ داشتی و نخواستی دوباره با من شریک بشی, نمی دونم! اما هرچی بود کارت وحشتناک بود.

 


الهه واحدی

صفحه نخست


آرشيو وبلاگ

پست الكترونيك

الهه  واحدی



بــــگذار تا از این شب دشوار بــگذریم
آنـگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ
یعنی بیا که ره بــگشاییم و بـــگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون میــــخوریم ما که بازش بپروریم
بـــــــی روشنی پدید نیاید بـــهای در
در ظلمــــت زمانه که داند چه گوهریم


آرشيو من
مهر ٩٤
بهمن ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
بهمن ٩۱
امرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦


با من
فرسودگی
وهم سبزرنگ
غوزک پلاتینی
هیچ زنی در چشمهای خدا نمیخندید
HOZ
افرا و پاییز
آدینه
مردان برای برابری
A MAN CALLED OLD FASHION
F A N O O S
critic
چند وقت یه بار
پرگوک
خواب زمستانی
صد سال تنهایی
ابر شلوار پوش
تیغ ماهی
عادت می کنیم
سه روز پیش
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
زنانه ترين اعترافات حوا
Sir Hermes Marana
لغت نامه دهخدا
گنجور
شمس لنگرودی
خانه شاعران جهان
لحظه
opium
premenstrual syndrome
تهرانر
کتاب هایی که می خوانیم
خازبیل
مثل آب، مثل آتش
پوتشکا
بارکو
ورطه
آه آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند
عکس نوشته های یک آلوچه!
دل م می نویسد...
sopish
نارنج
MOVE ON
برهنگی
یادم نیست
Rerum Primordia
گریه های ژوکوند
مکتوب
قابیل
دوشنبه ها
ایران تئاتر
سینما و تئاتر
ایران کنسرت
رسائل بی حجابیه
آنامورف
لاکی به پشت
دنیای دون
عصفور
موریانه های چوبی
نارنجی
تصویرگری
کارتون
یادگیری انگلیسی
بی پروا نوشت
مینیمال‌هایی برای زندگی
این‌ها را نمی‌گویم
شیرین تبار
اینک آخرالزمان
از زندگی
كلاغ رو سیاه
شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

ليست وبلاگ ها

قالب هاي وبلاگ

لينک هاي روزانه

فناوري اطلاعات

پرديس من


سرزمين پارس
  RSS 2.0