اندرونــــــــــــــــــــــــــی


بی خبری همیشه خوش خبریست!!

از کاشان برمیگردیم. بعد از 2 روز. 2 روزی را که انگار در خواب گذرانده ایم و گاهی شک می کنیم که شاید روزهای قبلمان را. شک می کنیم که به مملکت غریبی آمده ایم و یا ما از مملکتی غریبیم؟ شک می کنیم به دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه مان. اما در جاده برگشت دیدن 2 کامیون پر از موتورسیکلت های قرمز تریل و یک اتوبوس سرباز به مقصد تهران خیالمان را راحت می کند که حداقل آن دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه خواب و خیال نبوده!

من امروز حال همه شما را می فهمم. حال همه شمایی که ندیده اید و نشنیده اید تا بدانید. حال همه شمایی که نخواسته اند که ببینید و بشنوید تا بدانید. اگر از ما از احوال قهرمانی مردی می پرسید حق دارید، که شما نمی دانید این جماعتی که این روزها انگ هر چیز بر پیشانی خود دیده اند به حمایت از قهرمانی مردی، روزگارخاموش مملکت اسلامیتان را به آشوب نکشیده اند. این روزها نه سبز و سفیدها که قرمزها نیز به آنان پیوسته اند.

حق دارید که نسب این مردمان را به بیگانگان ببندید که سالیان درازی است که ما و شما با هم بیگانه ایم با اینکه در یک سرزمینیم. مرزهای ناپیدای بسیاری ما مردمان را دو تکه کرده و این دیگری را بر آن دیگری غالب. خون یکی را از خون دیگری پاکتر. وجود یکی  را از دیگری ارزشمندتر.

حق دارید که تنها از" گروهی" صحبت کنید که به میانه شهر ریخته اند، که "عظمت" و " شکوه" و " اقتدار" این خیل را به سلیقه، قلم گرفتند تا نه ببینید و نه بدانید. من امروز میدانم اگر صحبت از سه و نیم میلیون نفر است به گزاف نیست و می دانم اگر صحبت از دو میلیون نفر روز دیگر است به دروغ و وقاحت است که پرده حیا دریده شده.

حق میدهم به شمایی که در رد مردی، استدلال به حمایت اغنیا از او میکنید، انگار که برای شما رابطه بین درون و بیرون، و انسان بودن وغنی بودن، همیشه رابطه ای معکوس است که اگر به کفه یکی اضافه شود ناگزیر از دیگری می کاهد. نگاهی که همیشه به ضخامت این دیوار شیشه ای بین من و شما افزوده. اما آنچه من این روزها دیدم جماعت اغنیا نبود، اجتماعی ازهمفکران بود. هرچند میدانم که اغنیا همینانند که " می دانند، تصمیم میگیرند و قضاوت میکنند"*.

حق میدهم به شمایی که به آسانی میپذیرید که مشتی اوباش این خیابان ها را به آتش میکشند و کیان این مرزوبوم اسلامی را در دسترس هجمه دشمنان اسلام قرارمی دهند – که این روزها کیستی این دشمنان خود مسئله ایست تامل برانگیز!-. اما آنچه من دیدم و میدانم به تمامی مردم کوچه کوچه شهری است که سالهاست به آن و مردمانش دل بسته ام. مردمی که به تلافی خون های فرزندانشان  که "آن دیگران" میریزند تنها به اعتراضی خاموش قانعند چون خوب میدانند اشکی که به چشمشان نشسته از سوزش گاز اشک آور نیست که برای درمانش به افروختن آتش چاره باشد. این مردم خوب میدانند که این آتش زدن های " آن مردم" برای آنچه آنان حقیقت می خوانند ناگزیراست چون صحنه آرایی از عوامل لازم مظلوم نماییست. این مردم خوب میدانند که بالاخره حقیقت از هر مانعی عبور میکند حتی اگر ریا و دروغ طالب بیشتری داشته باشد.

حق میدهم به شمایی که با هر تصویر و خبری از رسانه ملی تان به قضاوت مینشینید و حق به حقدار می دهید. جای گله ای نیست. امروز تمام ارزشهایمان مانند تعریف بیکاری در دولت بر مسند قدرت، تعریفی جدید پیدا کرده. حقیقت، پشت دوربینهای رسانه به جای عیان شدن پنهان میشود، عظمت رنگ می بازد، دروغ افتخار میشود و ریا تکیه گاه. حق میدهم به شما که بزرگی این دروغ از تصورتان خارج باشد چون شما ندیده اید آن تکه کاغذ ته کیفم را که همین چهارشنبه به امید انتشار اسامی دانشجویان کشته شده کوی دانشگاه، از روی پلاکاردها نوشتم و آن دانشجوی کشته شده حسن ایمانی بود نه محسن ایمانی زنده در گزارش خبری. وقتی "رئیس دولت" جلوی 70 میلیون بیننده لب به دروغ بگشاید چه توقع از "رئیس دانشگاه" برای تکرار این وقاحت. وقتی علی مطهری در برنامه ای جدا کردن و نسبت دادن قشرفقیروغنی را به اشخاص برای وزن دادن به کاندیداها رد میکند و تنها عامل فرهنگ را موجب جدایی ها می داند و فردای همان روز گزیده ای از همان برنامه دیروز پخش می شود و در آن اینبار همان شخص حامیان ثروتمند و فقیر را برای بهشتی و جهنمی کردن افراد کافی می داند، شمایی که تفصیل این صحبتها را ندیده اید چه قضاوتی به وضع حاکم می توانید داشته باشید جز آنکه اکنون دارید؟ وقتی سرنوشت سخنان تمام کسانی که از این رسانه پخش میشود همینگونه است چه توقع از برداشتهای شما که سالهاست منفذی جز همان که برایتان خواسته اند به بیرون نداشته اید. حق میدهم به شما که حکمت آن برنامه های کمدی پشت سر هم  آن چند روز وآن جشنواره 11 فیلم سینمایی در آخر هفته را نفهمید. شما نمیدانید اما من میدانم وقتی که ما اینجا فیلم جان دادن دختری در کنار پدر را میبینم تیتر خبر پخش شده از خبر 14 چیست: "ابراز خرسندی و تشکر مردم از برقراری آرامش و امنیت"!

اگر این روزها میبینم و میشنوم که: " نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" خوب میدانم که بی شک " ندا"هایمان که مظلومانه کشته میشوند و مخفیانه به خاک سپرده میشوند به دیده شدن و شنیده شدن و سوگواری کردن مستحق ترند تا "محمدالدوره" ها. این زنان و مردانی که در نظر شما آشوبگر جلوه داده میشوند و از حافظه تاریختان به آسانی پاک میشوند به همان آسانی باور کردن هایتان. حق میدهم که دل بسوزانید برآنچه نشانتان میدهند. بربسیجی موتور سواری که در چنگ مردمانی آشوبگر برای رهایی تقلا میکند و زنان و مردانی شقی کمر بر هلاکتش بسته اند، چون نمی دانید آنکه داغ دختر بر قلب پدر گذارد نیز بسیجی مخلصی کمین کرده بر بام خانه ای بود که به نامردی بر گلویش آتش گشود. نمی دانید آنکه شبها شیشه های ماشین ها و آیفن خانه ها و بانک ها را خرد می کرد کسی جز برادران بسیجی و نیروهای مسلح که می بایست حافظ جان و مال مردم باشند نبود.

به شما حق می دهم اگر راستی را بر مردی میبندید که از نژاد احمد میدانیدش و دروغ را برحریفان. شما ندیده اید آنچه ما دیدیم در این چند سال. ندیده اید آن بیشمار زن و مرد و کودک و خردسال و پیر و جوان و دختر و پسر را که در تمام روزهای این چند سال حکومت دولت مهرورز، هر روز بر شمارشان افزوده شد، از سنشان کم شد، بر جنسشان افزوده شد. ندیدید شما آن زن حامله کنار اداره پست را یا آن زن و مرد و دخترک دبستانی سر چهار راه باغ فیض را با آن مانتو شلوار صورتی مدرسه اش، ندیده اید آن بچه فال فروش 2ساله روی پل شهرک غرب را که تازه راه رفتن آموخته بود و هنوز معنی کارهایی را که به تقلید دیگر بچه ها میکرد نمی دانست. وقتی دستی دراز میشد برای برداشتن، به خیال تمام شدن بازی به سمت دیگران میدوید، بدون گرفتن پولی و یا حتی اجازه دادن برداشته شدن فالی. ندیدید بچه های گل فروش سر ایرانزمین را که با درهای نوشابه پر شده از گچ، تیله بازی میکردند. ندیدید دخترک پشت چراغ قرمز توحید را که با لنگ شیشه ماشین تمیز میکند به امید گرفتن پولی. ندیدید دخترها و پسرهای پشت وزنه کنار پیاده روها را که همانجا بر کف زمین مشق مینویسند. بله دیده بودیم همه اینها را قبلا نیز، اما نه بچه 2 ساله، نه 30 تا 40 نفر تنها در یک خیابان، نه زن حامله، نه کودکان محصل.

به همه شما حق میدهم اگر از نظر شما تنها یک انتخابات انجام شده و کسی برنده شده و سایرین ملزم به قبول کردن او هستند و اینک از من نظرم را در مورد حوادث اخیر به عنوان کسی که در این شهر زندگی میکنم می خواهید. شما که هیچ ندیده اید و هیچ نشنیده اید و هیچ نمی دانید از آنچه بر ما گذشت و هنوز میگذرد. اینجا هنوز چیزی تمام نشده که چیز جدیدی شروع شود. کاش شما هم به ما و این مردمان بیگانه با شما حق میدادید.

           

تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست

به خیل خواب خود ای خوب روی من خوش باش!

مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست.

 

 

 

*"به لباس های فقرا نگاه کنید، به کفش های فقرا نگاه کنید، به خانه های فقرا نگاه کنید، هرچقدر هم که خوب نگاه کنید از فقر چیزی نخواهید فهمید، تا وقتی که چهره فقرا را در برابر کلام کسانی که میدانند، تصمیم میگیرند و قضاوت میکنند نبینید چیزی از فقر نخواهید فهمید."  کریستیان بوبن


الهه واحدی

صفحه نخست


آرشيو وبلاگ

پست الكترونيك

الهه  واحدی



بــــگذار تا از این شب دشوار بــگذریم
آنـگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ
یعنی بیا که ره بــگشاییم و بـــگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون میــــخوریم ما که بازش بپروریم
بـــــــی روشنی پدید نیاید بـــهای در
در ظلمــــت زمانه که داند چه گوهریم


آرشيو من
مهر ٩٤
بهمن ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
بهمن ٩۱
امرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦


با من
فرسودگی
وهم سبزرنگ
غوزک پلاتینی
هیچ زنی در چشمهای خدا نمیخندید
HOZ
افرا و پاییز
آدینه
مردان برای برابری
A MAN CALLED OLD FASHION
F A N O O S
critic
چند وقت یه بار
پرگوک
خواب زمستانی
صد سال تنهایی
ابر شلوار پوش
تیغ ماهی
عادت می کنیم
سه روز پیش
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
زنانه ترين اعترافات حوا
Sir Hermes Marana
لغت نامه دهخدا
گنجور
شمس لنگرودی
خانه شاعران جهان
لحظه
opium
premenstrual syndrome
تهرانر
کتاب هایی که می خوانیم
خازبیل
مثل آب، مثل آتش
پوتشکا
بارکو
ورطه
آه آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند
عکس نوشته های یک آلوچه!
دل م می نویسد...
sopish
نارنج
MOVE ON
برهنگی
یادم نیست
Rerum Primordia
گریه های ژوکوند
مکتوب
قابیل
دوشنبه ها
ایران تئاتر
سینما و تئاتر
ایران کنسرت
رسائل بی حجابیه
آنامورف
لاکی به پشت
دنیای دون
عصفور
موریانه های چوبی
نارنجی
تصویرگری
کارتون
یادگیری انگلیسی
بی پروا نوشت
مینیمال‌هایی برای زندگی
این‌ها را نمی‌گویم
شیرین تبار
اینک آخرالزمان
از زندگی
كلاغ رو سیاه
شاعرانه های یک لر اردیبهشتی

ليست وبلاگ ها

قالب هاي وبلاگ

لينک هاي روزانه

فناوري اطلاعات

پرديس من


سرزمين پارس
  RSS 2.0