نزدیک تر

دوباره شروع کرده به یکریز حرف زدن . تو وجودش چیزی به اسم تحمل نمی تونی پیدا کنی . توی همون چند لحظه اول تمام چیزایی که تو این مدت ، شنیده و دیده و خریده و خورده و همه اون جاهایی که رفته رو برات تعریف می کنه ، بی کم و کاست ، درست از لحظه ای که باهاش خداحافظی کردی تا همین لحظه ای که دوباره می بینیش .

شب که رسیدیم خونه دیدیم اون هم اونجاست . کلی ذوق کرده بود از این بی خبر اومدن ما . یه چادر کشیده بود روی سرش و از تو راهروی پایین هی سرک می کشید که ببینه کی اومده و کی نیومده .

بار و بندیل رو ول می کنم گوشه اتاق و میشینم تا تکیه بدم به پشتی  بغل دیوار. هنوز جورابامو در نیاوردم که صندلی رو میکشه روبروم و میشینه روش . و مثل همیشه بی مقدمه شروع میکنه به تعریف کردن.خیلی حواسم به حرف هایی که میزنه نیست . بیشتر دارم نگاهش می کنم . بزرگ شده و البته جذاب ! پاهای بلندش آدم رو یاد جودی ابت میندازه و همینطور طرز حرف زدنش که تمام اعضای صورت و دست و پاهاش رو برای ادای حق مطلب به کار می گیره . داره از مدرسه شون حرف میزنه و از همکلاسی های - به قول خودش – پوچش (!) . میگه که مدرسه شون از همون اول از همه تعهد گرفته که با چادر بیان مدرسه ، اما بچه ها دم در مدرسه که می رسن تازه چادراشون رو میندازن سرشون .بعد رو به مامانم مثل خاله زنک ها میگه :

- حداقل نمی کنن چادرشون رو بذارن توی کیف ! همونطوری میندازن روی دستشون و راه می افتن تو خیابون !

دوباره بر می گرده سمت من و باز مثل همون خاله زنک ها خیلی غلیظ میگه :

-واللا!!!

و منتظر تایید من میمونه .

لبخند به لب نگاهش میکنم . بر خلاف همیشه از اینکه میبینم روی این مغز کوچولو کسی انگار مغرضانه خط خطی های کم رنگی رو با ماژیک دسن کرده دلگیر نمیشم . دارم فقط نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که چقدر این بچه ها معصومند و دوست داشتنی و اینکه چقدر بدون این آدمهای دور و برم خالی ام .

یکدفعه چیزی یادش میاد و همونطور بی مقدمه میپرسه :

-تو جن دیدی ؟

وا میرم !

بدون هیچ مکثی ، یه راست میره سر اصل مطلب و از همکلاسی ای میگه که همراه مادرش رفته پیش یه دعانویس به امید اینکه دعایی مرقوم شود اندر احوالات چگونگی جلب دوستی قوم شوهر !!

یاد افرا میافتم و پستی که تجربه ای مشابه تجربه اکنون من بود .

به فاطمه نگاه می کنم . هنوز حرف هاش تموم نشده . رسیده به قسمت سرگذشت مرد دعانویس که چطور لایق این عنایت شده و اینکه چطور همیشه 2 نفر از اجنه محترم یا شاید محترمه ایشون رو در انجام این مهم یاری می رسونن ! دست آخر هم برای اینکه جای هیچ شک و شبهه و احیانا سوالی رو باقی نذاره از همکلاسیش میگه که چطور به مرد مذکور ایمان آورده وقتی که جناب دعانویس از مفاد صحبت در گوشی ایشون با مادرش قبل از اینکه وارد مکان مورد نظر بشن اطلاع داشته و نیز خبر از نماز های صبح قضا شده دختر داده (!) که گویا باعث تحول بنیادین در کردار و رفتار دختر قصه شده ! اما تو ذهن من دوباره یه زنجیر از مترادف ها شکل می گیره ؛ بعد ، چندبعدی ، وجه ، multifacet ، الماس ، تجزیه نور ، آز اپتیک ، فیزیک ، زهره ، ....  .

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر میرود

من هم رفتم

رفتم تا میز

تا مزه ماست ، تاطراوت سبزی .

آنجا نان بود و استکان و تجرع ؛

حنجره می سوخت در صراحت ودکا .

باز که گشتم *

فاطمه هنوز حرف میزد . موضوع بحث عوض شده بود . داشت از شیرین کاری جدید محمد جواد می گفت که متن های عامیانه رو تبدیل می کنه به متن ادبی ! و بعد خیلی جدی شروع کرد به خوندن :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...**

اونشب ذهن من هم وراجی هاشو شروع کرده بود که : چرا باید فاطمه به همون چیزایی فکر کنه که مادرش و مادر بزرگش و مادر مادر بزرگش و مادر مادر مادر بزرگش به اون ها فکر می کرده ؟چرا همیشه این یه جا موندن ها و تکون نخوردن ها نصیب روزگار فاطمه هاست نه محمد ها ؟ چرا مایی – زن هایی – که همیشه دچار توهم خاص بودنیم ، نمیتونیم حتی اندازه یه نسل متفاوت تر باشیم ؟

چرا هیچ وقت نمی شه خودمون باشیم ؟ چرا حتی سعی نمی کنیم چیزی ببینیم غیر از اونچه که دیگران همیشه برامون تصویر میکنن ؟ که اگر می کردیم امروز روز دیگه ای بود ! چرا ما زنها شدیم تنها موجودای یک بعدی این عالم که هرکسی می تونه برنامه  نه تنها لحظه بعد ، که سال بعد و سال های بعدتر عمرمون رو به راحتی حدس بزنه ؟

 

پس فرداش که ناهار رفته بودیم خونه خاله ، یه سرک کشیدم تو اتاق محمد جواد . روی یه ورق یه مساله ریاضی به نظر خودش لاینحل رو نوشته بود و چسبونده بود رو در کمد . خودشم طبق معمول پشت کامپیوتر گیم بازی میکرد و چیزی رو با خودش زمزمه می کرد :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...

   

                                                                                 

 

*سهراب سپهری ، نزدیک دورها

**شعر برنامه عروسکی الستون و ولستون : الستونو گول می زنم ، ولستونم گول می زنم ، دشمن دندوناشونم ، دشمن دندوناشونم ...

/ 1 نظر / 4 بازدید
افرا و پاییز

1-سلام اندرونی جان 2-از آشنایی باهات بسی بسا خوشوقتم. 3- پیشنهاد می کنم داستان درد پنجم نوشته امیر حسن چهلتن را بخوانی. 4- ما قربانی تفکر حرمسرایی هستیم. 5- انتخاب اسم اندرونی را بد جوری پسندیدم. 6- لینکیدم!