شاید فردا


داره سعی میکنه تمام خاطره های شکسته و لب پریده ش رو جمع کنه و بریزه تو ذهنش . از دو دو زدن های چشم هاش میشه خوب اینو فهمید .
میکروفن که میاد جلوی صورتش یادش میاد که باید لبخند هم بزنه اما لابه لای حرفاش انگار بعضی وقتا یادش میره .
گزارشگر میپرسه : مادر، بهترین کادویی که روز مادر برای مادرت خریدی چی بوده ؟
من فحش میدم بهش توی دلم . آخه مردک سوال از این زورکی تر نبود که بپرسی !!
خیره به میکروفن با لبخندی که هی میاد و میره میگه : چادر خریدن .  چادر قشنگی برام خریدن .
گزارشگر مطمئن از اینکه پیرزن سوالشو نفهمیده  دوباره می پرسه : مادر، بهترین کادویی که روز مادر بهت دادن چی بود ؟
پیرزن کمر راست میکنه و تکیه میده به پشت صندلی و خیره به چیزی خیلی دورتر یا شاید نزدیکتر از میکروفن ، با لبخندی که هی میاد و می ره میگه : روسری خریدن . روسری قشنگی برام خریدن .
توی اون چشم های غبار گرفته فقط یه مشت خاطره شکسته و لب پریده می بینی که انگار یکی با جارو خاک انداز جمعشون کرده تا مبادا به پای کسی فرو بره .
مدیر آسایشگاه  تو بک گراند تصویر ، رو به دوربین لبخند میزنه . یه لبخند پیروزمندانه ! من توی دلم فحش میدم به خودم که چرا اسم نویسنده داستان سطل زمین شور رو یادم نمیاد و حتی اسم خود داستان رو .

                                        شاید فردا

تصمیم گرفتم هیچی امسال برای مامان نخرم - البته اگه بزارن - !

/ 0 نظر / 2 بازدید