smile

 

من بین این همه دیوانه که از تو خوش‌شان نمی‌آید، دوستت دارم. خیلی خیلی خیلی زیاد هم دوستت دارم. نمی‌توانم به کسی بگویم. آن قدر که همین‌ها را هم باید با ترس و لرز بنویسم و بی خیالی نیمه‌شب. نمی‌توانم به تو بگویم، چون تضمینی ندارم برای این که فردا هم دوستت داشته‌باشم. تو آدمی هستی خیلی خیلی دور از من. هیچ کس نمی‌تواند حتا حدس بزند که من تو را دوست دارم. اما همین دوست داشتن یک طرفه‌ی تو، برای وقت‌هایی که دلم می‌خواهد کمی حال خوب،‌کمی فکرهای خوب داشته‌باشم،‌ بس است مرا. شاید من دیوانه‌ام. شاید این دوست‌داشتن فقط یک مالیخولیای مسکن است. خب باشد. مگر چه عیبی دارد؟ عیب که دارد. عیبش دور شدن از واقعیت آدم‌هاست. عیبش فرورفتن توی خیالات است. عیبش همین گندی است که ام‌روز از من باقی‌ مانده. یکی که تنهایی‌ش را توجیه می‌کند و خودش را برای تنهایی. اما به هر حال... یکی هست که تو را دوست دارد. بی این‌که از تو چیزی بخواهد. یکی که انقدر از تو دور هست که حتا خاطره‌ای هم از تو ندارد. نمی‌خواهد هم داشته‌باشد. که حالا یک شبی تمام پروایش ریخته و دارد دوست داشتن تو را این‌طور بدون ترس و پنهان‌کاری می‌گوید. همگانی. اصلن... کسی چه می‌داند فردا شب چه می‌شود؟

 

+ منبع

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید