یهوه

 

باید یکی باشه یه جایی که جاش معلوم باشه! یکی که بدونی فلانجا میتونی پیداش کنی. یکی که مثلا همه عمرت پولهاتو جمع کنی براش تا بری پیداش کنی! حالا هرچقدر هم دور باشه و سخت. فقط اینکه یه آدرس باشه دستت که بدونی میخوای کجا بری.حتی اگه مثلا توی کوه قاف باشه یا پشت جنگلهای سیاه و سفید! یا مثلا همسایه ی یه یوزمارگدن باشه تو بیابونهای نوادا! همینکه یه جایی داشته باشه که تو بدونی باید بری کجا. یه نقطه معلومی از همین کره خاکی! بری و بالاخره پیداش کنی و بشینی روبروش و ازش بپرسی فرشته آبی کجاست؟ اون هم بعد مثلا بهت بگه اینا همش قصه ست. فرشته ی آبی ای اصلا نیست. عمرت رو گذاشتی پای یه قصه!!

مهم نیست اینا. اینکه بشنوی فرشته آبی قصه ست، اینکه بدونی همه عمرت رو دادی به باد. مهم نیست! مهم اینه که اونی که عمرت رو میزاری تا ازش بپرسی فرشته آبی کجاست بدونی که کجاست. همینکه بدونی یکی که میتونی ازش از فرشته آبی بپرسی یه جایی هست! یه جایی که میتونی بری و پیداش کنی. یکی که یه آدرس داره. که اگه بری اونجا، نشسته اونجا و تو چشات نگاه میکنه و میگه فرشته آبی همش قصه ست. همینکه بدونی هست، همه چیزه. حتی اگه هیچوقت نری که پیداش کنی!

باید یکی می بود یه جایی!

/ 0 نظر / 2 بازدید