ستاره ها

پنجره رو تا ته باز می کنم.
خانمی که کنارم نشسته از گوشه چشم یه نگاه پر معنا (!) بهم میندازه.
اتوبوس که حرکت میکنه چشمامو می بندم و گردن می کشم سمت پنجره. با این گرمای به قول خاتون خرماپزون سعی میکنم تو همه اون حجم بادی که وقتی از پنجره می یاد تو شبیه طوفان میشه خودمو شناور کنم. چند لحظه که میگذره و خنکی دلچسب باد رو، روی بند بند وجودم حس می کنم، آروم میگیرم و سرمو میچسبونم به شیشه.
باد اینبار می افته زیر مقنعه م. بدون اینکه دستم بره به مقنعه میزارم تا اونجا که جا داره ببردش عقب.  توی دلم آرزو میکنم که کاش باد مقنعه م رو ببره و با دلخوری به آسمون نگاه میکنم و می گم: میشه؟ لطفا !!
خنده ام میگیره از خودم که هنوز فکر می کنم خدا تو آسمونه!
تا خود خونه هنوز امیدوارم که شاید اینبار ...
از اتوبوس که پیاده میشم بازم رو به آسمون میگم:  باشه!! و بازم از خودم خنده ام میگیره.

سر ناهار، مجری خبر نیمروز میگه: امشب شب لیله الرغائبه. امشب شبی ست که همه آرزوها بر آورده میشه و بلا فاصله گزارش تهیه شده شروع میشه. اول مردم جلوی دوربین یکی یکی آرزوهاشونو میگن - و من یکی یکی توی دلم -. بعد گزارشگر میاد تو کادر و میگه: حالا کدوم آرزوها هستند که برآورده میشن؟ یعنی هر آرزویی برآورده میشه؟
اینبار یه روحانی میاد تو کادر و شروع می کنه به بر شمردن شرایط لازم برای به قول خودش استجابت دعا.
: اول از همه اینکه مشروع باشه یعنی آرزویی بر خلاف دستورات اسلام و شرع نباشد.
  دوم اینکه در جهت رفع گرفتاری مسلمین باشد.
  سوم اینکه در جهت فرج آقا امام زمان (عج) باشد.
  چهارم اینکه آرزوی دستنیافتنی و غیر ممکن نباشد.
  .
  .
  .
رو به آسمون نگاه میکنم.
گریه ام گرفته.

                                                                                               

/ 0 نظر / 2 بازدید