من، نشسته بودم کف زمین. لپ تاپم رو زانوهام. چت روم باز شد یه دفعه! میدیدمت که نشستی پشت یکی از مونیتورها. صورتت رو اما نمیدیدم. سعی کردم هر جور شده ببینمت اما از لا به لای مونیتور و میز فقط انگشتات رو دیدم که چیزی تایپ میکنه! نمیدیدمت اما تو بودی. بقیه رو هم نمیدیدم  اما از مقنعه های مشکیشون که قلمبه شده بود رو سرشون معلوم بود چند تا دخترن که پشت مانیتورهای خودشون تو گوش هم پچ پچ می کنن و غر می زنن! صدایی نمیشنیدم اما میدونستم دارن با تو جر و بحث میکنن. هیچ صدایی نبود اما کلافه شده بودم از حرفای الکی شون که حواسم رو پرت میکرد از تو. دلم میخواست ببینمت. چرخیدم سمت تو! اما از بین مانیتور و میز فقط شد که رنگ لباست رو ببینم. یه یقه اسکی مشکی پوشیدی بودی. پیش خودم تصور کردم با یه لباس چسب مشکی چه شکلی شدی. دلم بیشتر تنگ شد برات. تو نمی دونی وقتی از دلم حرف میزنم از چی حرف میزنم. نگاه کردم به لپ تاپ. تو بودی که داشتی برام آف میگذاشتی! دلم می خواست باهات حرف بزنم. اما صدامو نمیشنیدی! دلم صداتو میخواست! وقتی میگم دلم میخواست تو نمیدونی چه جوری دلم می خواست!!

تو هیچوقت نفهمیدی دلم چه جوری تو رو میخواد!

نشد باهات حرف بزنم،حرف صدا دار نه ها، یعنی تایپ! نشد ببینم چی برام نوشته بودی. نشد. نشد. یادم نیست دیگه خیلی، فقط یادمه که دلم تو رو میخواست.فقط یه میز با من فاصله داشتی اما هرکاری کردم نشد که ببینمت، نشد که باهات حرف بزنم، نشد، نشد.

دلم تو رو میخواست. 

 

دلم تو رو میخواد.

/ 0 نظر / 6 بازدید