سالها پیش خواب می دیدم که توی باغ بزرگی هستم. باغی که برگ درختهاش انگار که از تازگی و شادابی می خندیدن. شنهای کف رودخونه اش همراه آب روی هم می لغزیدن و همهمه ای از آب شنیده میشد که تا اونموقع به گوش من آهنگین تر از اون صدایی نبود! میدیدم که همه سلول های تنم، مثل یه تشنه، همه اکسیژن هوا رو  میمکید! با خاله بودم. صورتهامون رو گرفته بودیم سمت آسمون و توی باغ قدم میزدیم. رسیدیم گوشه باغ. یه خطی تو هوا دیدیم! رفتیم نزدیک تر. دیدیم از اونطرف به بعد دیگه هوا، هوا نیست. هوا، آب بود! من دستمو دراز کردم توش. یه گرما دلچسب پیچید تو همه تنم. دست خاله تو دستم بود. جلو جلو رفتم و خاله رو دنبال خودم کشوندم. با هم رفتیم تو اون باغ آبی. اونجا همه چیز مثل موهامون میرقصید تو هواش. مثل ماهی پیچ و تاب میخوردیم بین هر چی که از دل خاک دراومده بود. میچرخیدیم و می رفتیم جلو تا دوباره دیدم از یه خط به اونور، درختهای برگ ریز زرد و سرخ به ردیف کنار هم، لب رودخونه ای شاید زیر رگه های آفتاب مثل طلا می درخشن. یکی اون باغ رو با خط کش انگار خط کشی کرده بود.

بعد از اون هم رسیدیم به باغ زمستونی ...

 

سالها از اون روزها میگذره. روزهایی که هنوز مغز من میتونست همچین خوابهای رنگی رنگی اون هم با این همه خلاقیت ببینه! الانِ من، اندازه همه این سالها با اونوفتهای من، فاصله داره. الان، من تبدیل شدم به زنی که هیچ چیز رو نمیتونه ببینه. دیگه هیچ خطی رو از هیچ فاصله ای نمیتونه ببینه ! هیچ مرزی رو نمیتونه تشخیص بده. ساعت ها به تویی فکر میکنه که غیر از توهم هیچ چیز دیگه ای نیستی. دلتنگی تویی رو داره که دلی نداری. زنی که استدلال رو خوب میشناسه، همه اینا رو خوب میدونه، اما مرز بین عقل و رویا رو تشخیص نمیده! میدونه تویی رو میخواد که اونو نمیخوای. همه اینا رو میدونه اما اونیکه باید رو نمیدونه! زنی اینجا نشسته و اشک میریزه که از تو به قدر نبودنت فاصله داره، اینو خوب میدونه اما هنوز مرز بین عقل و جنون رو تشخیص نمیده!

/ 0 نظر / 7 بازدید