Neglectable

نیمه شب.

نشستی توی یه ماشین که راننده جوونش مرتب دستش رو ولوم ضبطه. پاش که میره رو ترمز صداشو کم میکنه که یا به مسافر جدیدش سلام و شب به خیر بگه یا از مسافرش بابت کرایه تشکر کنه و بعد توی فاصله این نیش ترمز ها دوباره بلندش میکنه.   شیشه های عقب رو هم یه نمکی داده پایین تا انگار حض این ماشین سواری توی یه نیمه شب بهاری رو، اون هم توی خیابونای خلوت، برات به نهایت برسونه. یه آهنگ ترکی گذاشته و سرشو پشت فرمون خیلی نرم تکون میده و اگه خوب گوش کنی بهت میگه: خیالت راحت! این تو که همه چیز مرتبه! من حواسم به همه چیز هست. تو بیرون رو داشته باش. تو فقط ببین!

تو آرومی و فقط میبینی. میبینی تک تک اون چراغهای زرد و قرمز و نارنجی رو. سرخی رد نئون تک تک مغازه ها رو. گلفروش سر هر چهارراه رو که اون بین با سر شور گرفته از بس که سرش با هر صدا جهت عوض میکنه.

تو آروم رو صندلی عقب نشستی و مشغول کار همیشگی خودتی. داری پازل خودتو تکمیل میکنی. دنبال واژه میگردی برای همه این ها و حس پشتبندش که حالا حالا ها رفته زیر دندونات تا کی برسه که یکی دیگه بیاد عوضش کنه.

اما نیست! کلمه ای نیست! می ری سروقت تقلب. هی زیر و رو میکنی شبای قبل و قبل تر رو تا یه کلمه بیاد و همون رو عینا کپی کنی هینجا. اما نیست! هی میری عقب و عقب تر. میرسی به اون شبایی که بدو بدو مطب رو آب و جارو میکردی و قفل در رو مینداختی و میپریدی تو فردوس تا بلکه یه شب زودتر از ده، ده و نیم، سر فلکه باشی و یه ماشین پیدا کنی واسه سردار. یه ماشین که راننده اش جوون نباشه یا خیلی گرم نگیره و نخواد باهات قاطی شه یا ضبط ماشینش روشن نباشه تا شاید همه اون مدتی رو که توی ماشینی و هی تندتند ساعتت رو نگاه میکنی و هی خودت رو جمع و جور میکنی رو بتونی یه کم قرار بگیری. توی همه اون مسیری که فقط توش منتظر یه اتفاقی! میای یه کم اینورتر. وقتی بعدازظهر بلیت گیرت میومد تا بری دانشگاه. و توی اتوبوس، تا برسی فقط حساب میکردی که ساعت چند میرسی تا بتونی بی اضطراب از نگهبانی برسی خوابگاه. توی اون مسیر خلوت و تاریک. همه اون شبایی که یه نیمه شب بهاری بود. همه اون شبایی که پر بود از نور، از رنگ، از بو. اما واژه همه اون شبا فقط هراس بود. هراس!

برمیگردی رو صندلی عقب. نشستی توی یه ماشین که راننده جوونش مرتب دستش رو ولوم ضبطه. پاش که میره رو ترمز صداشو کم میکنه که یا به مسافر جدیدش سلام و شب به خیر بگه یا از مسافرش بابت کرایه تشکر کنه و بعد توی فاصله این نیش ترمز ها دوباره بلندش میکنه. شیشه های عقب رو هم یه نمکی داده پایین تا ...

حس این نیمه شب اما تازه ست. جدید! تجربه نشده! این نیمه شب چیزی بیشتر از همه اون نیمه شب های هراس برات داره. وجود مردی که کنارت، روی صندلی همون ماشین نشسته. برادرت!

کلمه پیدا میشه: هویت فردی!

همه اون حس کاذب رفته.

 

 

 

 

 

مجری جوون رو به مهمان برنامه اش: ازشون میخواد که خودشون، خودشون رو معرفی کنن.

- من، حمیده مروج هستم. متولد ...

- و؟

- رتبه دهم کنکور در سال ...

- و؟

- فوق تخصص پوست و زیبایی از دانشگاه ...

- و؟

- و عضو هیئت علمی دانشگاه و عضو مرکز تحقیقات پوست دانشگاه شهید بهشتی.

مجری که انگار هنوز جواب مورد نظر خودش رو نگرفته باز ادامه میده: و؟

- و اولین مبتکر طرح  پوست ترمیمی در جهان.

و مجری باز مصرانه ادامه میده: و؟

و میهمان با کمی مکث و تامل در ادامه اضافه میکنه: قبل از انقلاب عضو انجمن اسلامی  دانشجویان در شیراز بودم.

و مجری که بالاخره طاقتش تموم شده، رو به میهمان با یه لبخند زورکی میپرسه: و همسر؟

و میهمان با مکثی طولانی تر از دفعه قبل جواب میده:

- دکتر عارف.

و در نهایت مجری پیروز میشه. هویت فردی میهمان سرانجام برای بینندگان هویدا شد: همسر دکتر عارف.

 

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
افشاگران

.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ::: (\_(\ ××××××××××زن ساخته ميشود××××××××××× اين جمله را تقريبا هر كسي كه كمي ادعاي حقوق زن و اين روزها ميگويد بدون انكه حداقل فهمي تقريبي......... در اين پست قصد داريم تا برخلاف حضرات نگاهي هرچند به انديشه و فلسفه ي نهفته ی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ===========با ما همراه شوید!!======== *: (=' :') ****************************** •.. (,('')('')¤...*...*...*...*...*...*...*...*...*...*...