آن کس که ماند

باید گریه پیرمردها رو می شنیدی
باید صدای مرغ و خروس ها رو می شنیدی
وقتی که اون غریبه غمگین فلوتش رو برداشت
و با صدای اون , بچه ها رو به طرف خودش کشوند .
کاتی , تامی , مگ و باب
به دنبالش رفتند و شاد وشنگول ورجه وورجه می کردند ,
روت مو سرخه و داداشم راب ,
همین جور بیلی کوچولو که پاش می لنگه ,
جان و نیلز و دختر عمو کلر ,
می رقصیدند , تاب می خوردند , می چرخیدند و می رفتند .
از روی تپه ها , خدا می دونه تا کجا ,
هیچ وقت هم بر نگشتند .
فلوت زن جولان می داد و پیش قراولی می کرد ,
برای همه بچه های شهر « هاملین » , الا من .
که موندم خونه و اعتنا نکردم .
به قول پدرم , خدا بود یارم .
چون اگه اون موسیقی در من هم اثر می کرد ,
مثل بقیه جادو می شدم و اون من رو هم در به در می کرد .
حالا این شهر دوروبرِ من
دیگه داره کهنه می شه بَرا من
نمی تونم بگم که اون صدا رو نشنیدم
بلکه اون صدای پر طنین ِ فراموش نشدنی رو شنیدم .
آره شنیدم , واضح هم شنیدم ...
ولی از اینکه دنبالش برم ترسیدم .*

 

 

 

 

 

 

 

*شل سیلور استاین , جایی که پیاده رو تموم میشه

/ 0 نظر / 3 بازدید