مرده

دیشب خوابتو دیدم .
جنازت کفن شده ، جلوی روم رو زمین بود .

صدای فاطمه رو می شنیدم :
-کاش جنازشو برای پدرمادرش می آوردن تا خیالشون راحت شه .
توی سرویس دانشگاه دیده بودمش .
بچه ها می گفتن خیلی دختر ساده ای بوده .

به پدر و مادرت فکر می کردم ، باید از دیدن جنازه ات خوشحال بشن ، نمی دونم تو این مدت به چی فکر می کردن !!

بابات مشتشو گره کرده و هی روی کف دستش می کوبه .
- وقتی برگرده می دونم چیکار کنم .
قدیمیا یه چیزی می دونستن که میگفتن ...
دخترو چه به درس خوندن!! اونم تو یه شهر غریب .
باباتو میبینم که سرخ سرخ شده .
مامانت غمبرک زده کنج اتاق .
-چه بی آبرویی ای !!
مردم اگه بفهمن چی می گن ؟
دختره موند رو دستمون ، فرستادیمش دانشگاه کمالاتش بالا بره ، اما حالا ... .
اما خواهرت :
-کاش من همینجا دانشگاه قبول شم .
اگه یه جای دیگه قبول شم چی ؟ دانشگاه بی دانشگاه .
باید یه رشته ای قبول شم که یه راست فوق لیسانس داشته باشه وگرنه عمرا بزارن دوباره کنکور بدم . کاش یه همچین رشته ای باشه !

فکر نمی کنم تو اون دوهفته ای که ازترس آبرو به هیچ کس چیزی نگفتن به چیز دیگه ای فکر کرده باشن .
خیلی دلم میخواست بدونم که تو به چی فکر می کنی .
اومدم طرفت که ازت بپرسم اما یادم اومد که تو مردی .*

*یک ماجرای واقعی

 
/ 1 نظر / 2 بازدید
.

روند نوشته ها از پايين به بالا جالبه انگار خجالت آدم با خودش باديگران و با نوشته هاش کم ميشه