همه جا به نوبت

معصومه ته مینی بوس نشسته و تند تند تکه نونی رو که مثل ماله از پنیر پرش میکنه روی نون ها می ماله ( من هنوز نفهمیدم فلسفه این همه سرعت چیه ؟!! و یه لحظه میترسم از چیزی که یباره هجوم میاره به ذهنم:
- این هم یکی از اثرات سرویس دادنه, اونهم به بهترین شکل.)
توی این سرعت سرسام آور دختری رو می بینم که با هر لقمه ای که مخصوص آقایون میفرسته جلوی مینی بوس, اطمینان از اینکه نوبت به خوبی رعایت شده!, برقی گوشه چشمش می اندازه.
(حتما, مادرش, و مادر بزرگش, و مادر مادربزرگش, و ... به داشتن چنین دختری افتخار می کنه, دختری که خیلی خوب وظیفشو انجام داده!)
دستمو به خیال خودم خارج نوبت دراز میکنم تا یکی از لقمه ها رو بقاپم. دستم همونجور تو هوا مونده که نگاهم توی مینی بوس میچرخه و روی آقای ف که روی داشبورت نشسته و داره به محتویات داخل لقمه ای که بازش کرده نگاه میکنه, منتظر میمونه, منتظر حرفی که خیلی زود به انتظارم پایان می ده :
-این زنا هم که حیفشون میاد یه کم پنیر روی نون بمالن.
و باز هم نگاهم چیزی رو, روی چهره ها جستجو میکنه.
آقای الف رو به آقای ف (با پوزخند, انگار که می خواد به همه بگه که چیزی یادش افتاده ) : -اه, حق خانوما رعایت نشد.
معصومه همچنان انجام وظیفه می کنه:
- نه!, ما می دونیم که آقایون تحمل گرسنگی رو ندارن(و لبخند پیروزمندانه ای همه صورتش رو پر میکنه. خوب می دونه که مادرش, و مادر بزرگش, و مادر مادربزرگش, و ... به داشتن چنین دختری افتخار می کنه, دختری که خیلی خوب وظیفشو انجام داده!).
همون طور که از توی ماشین تیر های چراغ برق جاده رو میبینم که یکی یکی از کنارمون به سرعت رد میشن و از ما فاصله میگیرن, توی ذهنم هم جمله هایی با سر و صدا و به سرعت به طرفم میان و به سرعت هم ازم فاصله میگیرن : فکرهای خاله زنکی, نگاه های خاله زنکی, حرفهای خاله زنکی, شوخی های خاله زنکی, ...
حالت تهوع دارم, شاید هوای مینی بوس خیلی گرفته؟
نگاهمو به سرعت می دزدم و میندازم رو جاده. توی شیشه کثیف پنجره چند تا مرد و دختر به ترتیب روی شماره صندلی هاشون نشستن, اول آقایون, پشت سرخانوما(!), و دارن به چیزی میخندن, و اون وسط تنها دو تا دختر (دقیقا قرینه, یکی اینور ماشین و اون یکی اون ور ماشین) که هردوشون سرشونو چسبوندن به شیشه و نگاهشونو از جاده بر نمی دارن, به تلخی (و به سختی ) لبخند میزنن.
دوباره نگاهم می افته به دختر ته مینی بوس.
حتما, مادرش, و مادر بزرگش, و مادر مادربزرگش, و ... به داشتن چنین دختری افتخار می کنه, دختری که خیلی خوب وظیفشو انجام داده!
                                           
                                                                                                      emmyalone.jpg               

/ 0 نظر / 6 بازدید