هیچ

نمی دونم چی میخوام بنویسم . میخواستم از چهارشنبه سوری بنویسم که دیشب دیدیمش . اما هی مینویسمو پاک می کنم - طبق معمول - . کار همیشمه , برای نوشتن دو تا خط یه صبح تا ظهر خودمو علاف می کنم - املای علاف بلد نیستم - . اما امروز به هر زور زدنی که شده باید یه چیزی بنویسم .

             سیمین که توی ماشین نشست , مامان شروع کرد به زیر لب نچ نچ کردن . برای من اما , صحنه ای بود لذت بخش .

سالها پیش یه بار زهره بهم گفت :  از اینکه فاحشه نیستم از خودم خجالت میکشم - و من اون روز تنها عکس العملم نچی زیر لب بود - .

to be, or not to be. is this the question?   oh

کسی جواب این سوال رو نمی دونه ؟   
             هنوز نمی دونم کدوم طرفی ام ؟می خوام برگردم امامزاده داوود یا می خوام بمونم همینجا ؟!

             عبدالرضا که میخنده , دلم آشوب میشه .

زهره میگه : نباش اونی که نیستی !

             وقتی میدوه طرف مرتضی تا ازش تشکر کنه , انگار منم دنبالش راه می افتم .

             نمی تونم تصمیم بگیرم , اما باید حتما از مرتضی تشکر کنم . 

 

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
روان نویس

خیلی دلم میخواد با زهره آشنا شم..:) جالب بود حرفش.. همینطور با تو الهه

من

یه چیزی بگم؟ راستش من هم وقتی اون تکه فیلم "10" کیارستمی رو می دیدم که اون دختر خیابونی سوار ماشین شد، کلی از اون دختر خوشم اومد مخصوصا وقتی که در دفاع از خودش گفت: شغلمه! دوسش دارم...!